غزل شمارهٔ ۲۰۸۳
اگر سزای لب تو نبود گفته من
برآر سنگ گران و دهان من بشکن
چو طفل بیهده گوید نه مادر مشفق
پی ادب لب او را فروبرد سوزن
دو صد دهان و جهان از برای عز لبت
بسوز و پاره کن و بردران و برهم زن
چو تشنهای دود استاخ بر لب دریا
نه موج تیغ برآرد ببردش گردن