غزل شمارهٔ ۱۱۰۹

من ترک می و صحبت رندان نتوانم

از جان گذرم وز سر جانان نتوانم

گوئی که برو توبه کن از باده پرستی

زنهار مگو خواجه که من آن نتوانم

بی زاهد و بی صومعه عمری بتوان بود

لیکن نفسی بی می و مستان نتوانم

صدخانه توانم که به یک دم بگذارم

ترک در میخانهٔ رندان نتوانم