غزل شمارهٔ ۱۱۱۰

من ترک می و صحبت رندان نتوانم

یک لحظه جدائی ز حریفان نتوانم

بی ساغر و بی شاهد و بی می نتوان بود

بی دلبر و بی مجلس جانان نتوانم

هرگز ندهم جام می ازدست زمانی

جان است رها کردن آسان نتوانم

گوئی که بکن توبه ازین باده پرستی

زنهار مگو خواجه که من آن نتوانم