غزل شمارهٔ ۱۱۲۲

عاشق آن گلعذارم چون کنم

همچو زلفش بیقرارم چون کنم

مبتلای درد بی درمان شدم

خستهٔ زار و نزارم چون کنم

روز و شب مستانه می نالم به سوز

چارهٔ دیگر ندارم چون کنم

من چو مجنونم ز لیلی مانده دور

می ندانم در چه کارم چون کنم