غزل شمارهٔ ۲۰۸۶

من کجا بودم عجب بی‌تو این چندین زمان

در پی تو همچو تیر در کف تو چون کمان

تو مرا دستور ده تا بگویم حال ده

گر چه ازرق پوش شد شیخ ما چون آسمان

برگشا این پرده را تازه کن پژمرده را

تا رود خاکی به خاک تا روان گردد روان

من کجا بودم عجب غایب از سلطان خویش

ساعتی ترسان چو دزد ساعتی چون پاسبان