غزل شمارهٔ ۱۱۸۴

دردمندیم و به امید دوا آمده ایم

مستمندیم و طلبکار شفا آمده ایم

از در لطف تو نومید نگردیم که ما

بینوایان به تمنای نوا آمده ایم

ما گدائیم و تو سلطان جهان کرمی

نظری کن که به امید شما آمده ایم

دل فدا کرده و جان داده و سر بر کف دست

تا نگوئی که به تزویر و ریا آمده ایم