غزل شمارهٔ ۱۱۸۸

باز ساز عشق را بنواختیم

کشتی دل در محیط انداختیم

عاشقانه خلوت خالی دل

با خدای خویشتن پرداختیم

ما چو دریائیم و خلق امواج ما

لاجرم ما با همه در ساختیم

تیغ مستی بر سر هستی زدیم

ذوالفقار نیستی تا آختیم