غزل شمارهٔ ۱۲۳۴

رحمتی کن بر دل و بر جان من

بوسه ای ده بر لب جانان من

مو به مو زلفت پریشان کرده ای

کفر زلفت می برد ایمان من

عشق تو گنج است و دل ویرانه ای

جای آن کنج دل ویرانه من

صاف درمان گر نباشد فارغیم

دُرد درد دل بود درمان من