غزل شمارهٔ ۲۱۰۶

مست رسید آن بت بی‌باک من

دردکش و دلخوش و چالاک من

گفت به من بنگر و دلشاد شو

هیچ به خود منگر غمناک من

ز آب و گل این دیده تو پرگل است

پاک کنش در نظر پاک من

دست بزد خرقه من چاک کرد

گفت مزن بخیه بر این چاک من