غزل شمارهٔ ۱۳۴۸
چشم عالم روشن است از آفتاب روی او
هر چه می گویند مردم هست گفت و گوی او
جان چه باشد تا که باشد قیمت جانان من
هر دو عالم قیمت یک تاره ای از موی او
از عرب آمد ولی ملک عجم نیکو گرفت
شاه ترکستان شد از جان بندهٔ هندوی او
آینه با او نشسته روبرو دانی چرا
شاه دل از جان روان یک رو شده با روی او