غزل شمارهٔ ۱۳۴۹

گوش کن تا بشنوی اسرار او

چشم بگشا و ببین انوار او

روشن است از نور رویش چشم ما

لاجرم بیند به او دیدار او

هر زمان او را بود کاری دگر

کار خود بگذار و بنگر کار او

ما خراباتی و رند و عاشقیم

اوفتاده بر در خمار او