غزل شمارهٔ ۲۱۰۹

ای تو پناه همه روز محن

بازسپردم به تو من خویشتن

قلزم مهری که کناریش نیست

قطره آن الفت مرد است و زن

شیر دهد شیر به اطفال خویش

شاه بگوید به گدا کیمسن

بلک شود آتش دایه خلیل

سرمه یعقوب شود پیرهن