غزل شمارهٔ ۱۴۱۷

من روح نازنینم از کالبد رمیده

من ساغر قریبم از ملک جان رسیده

مست می الستم جام بلی به دستم

در خلوتی نشستم با دلبر آرمیده

در کنج جان مقیمم با اهل دل ندیمم

فارغ ز خوف و بی غم ای نور هر دو دیده

خورشید جسم و جانم نور مه روانم

شهباز لامکانم از آشیان پریده