غزل شمارهٔ ۱۴۴۰

حزنی آمد به نزدم صبحگاه

ره ندادم شد ز پیشم رو سیاه

در طریق عاشقی مردانه باش

تا رسی در بارگاه پادشاه

رهزنان در راه بسیارند لیک

رهبری جو تا نگردد دین تباه

سالک رهدار می دانی که کیست

آن که راه خویشتن دارد نگاه