غزل شمارهٔ ۱۴۶۱

ای که می گوئی که هستم از منی

از منی بگذر که این دم با منی

پیش کاید آدمی اندر وجود

معنیش جان بود و در صورت منی

از منی بگذر چو مردان خدا

کز منی پیدا شود مرد و زنی

سروری یابی چو سرداران عشق

گر به پای عاشقان سرافکنی