غزل شمارهٔ ۱۴۹۵

عاقلی و نام عاشق می بری

عشقبازی نیست کار سرسری

عشق بازیدن به بازی هست نیست

خود نباشد عاشقی بازیگری

جام می بستان دمی با او برآر

تا دمی از عمر باقی برخوری

کی به گرد عیسی مریم رسی

چون تو عیسی را فروشی خر خری