غزل شمارهٔ ۱۴۹۶

زر به باران ده که تا جان را بری

ور زرت باشد بشو از جان بری

سلطنت خواهی سر و زر را بباز

سلطنت خود نیست کار سرسری

بگذر از یاساق و راه شرع گیر

گر به ایمان تابع پیغمبری

پای همت بر سر دنیا بکوب

تا بر آری دست و پای سروری