غزل شمارهٔ ۱۵۱۲

آمد به درت جان عزیز از سر یاری

محروم مگردان ز در خویش ز یاری

تنها نه منم سوختهٔ آتش عشقت

بسیار چو من عاشق دل سوخته داری

یک دم نرود عمر که بی یاد تو باشد

امید که ما را تو ز خاطر نگذاری

روزی به سر کوی تو جان را بسپارم

باشد که همان جا تو به خاکم بسپاری