غزل شمارهٔ ۱۵۱۴

در خرابات مجو همچو من میخواری

که به عمری نتوان یافت چنین خماری

کار سودازدگان عاشقی و میخواریست

هر کسی در پی کاری و سر بازاری

دل ما بود امینی و امانت عشقش

آن امانت به امینی بسپارند آری

عشق او صدره اگرمی کشدم در روزی

خونبها می دهمش از لب خود هر باری