غزل شمارهٔ ۱۵۱۸

ز من توحید می پرسی جوابت چیست خاموشی

بگفتن کی توان دانست گویم گر به جان کوشی

ز توحید ار سخن گوئی موحد گویدت خاموش

سخن اینجا نمی گنجد مقام تو است خاموشی

تو پنداری که توحیدست این قولی که می گوئی

خدا را خلق می گوئی مگر بی عقل و بیهوشی

موحد او موحد او و توحید او چه می جوئی

من و تو کیستیم آخر به باطل حق چرا پوشی