غزل شمارهٔ ۱۵۵۷

دلم بگرفت از این زهد ریائی

بیا ای ساقی رندان کجائی

بهه دور چشم مست می فروشان

ندارم میل زهد و پارسائی

خراباتست و ما مست و خرابیم

چنین مخمور آخر تو چرائی

شراب صاف ما دُردی درد است

به ذوقش نوش اگر همدرد مائی