غزل شمارهٔ ۱۵۶۱

از برای خدا بیا ساقی

بده آن جام جانفزا ساقی

عاشق و رند و مست و اوباشیم

نظری کن به حال ما ساقی

نفسی بی شراب نتوان بود

پرکن آن جام می بیا ساقی

درد ما را به جرعهٔ دردی

خوش بود گر کنی دوا ساقی