غزل شمارهٔ ۱۵۶۲

آمد آن ساقی سرمست و به دستش جامی

گوئیا می طلبد همچو من بدنامی

در همه کوی خرابات جهان نتوان یافت

دردمندی چو من عاشق درد آشامی

همدم جام شرابیم و حریف ساقی

یکدمی همدم ما شو که بیابی کامی

در نظر نقش خیال رخ و زلفش داریم

زان نظر صبح خوشی دارم و نیکو شامی