غزل شمارهٔ ۲۱۴۱

ای تن و جان بنده او بند شکرخنده او

عقل و خرد خیره او دل شکرآکنده او

چیست مراد سر ما ساغر مردافکن او

چیست مراد دل ما دولت پاینده او

چرخ معلق چه بود کهنه ترین خیمه او

رستم و حمزه کی بود کشته و افکنده او

چون سوی مردار رود زنده شود مرد بدو

چون سوی درویش رود برق زند ژنده او