غزل شمارهٔ ۲۱۶۰

ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبوده‌ست او

همه جوشان و پرآتش کمین اندر بهانه جو

همه از عشق بررسته جگرها خسته لب بسته

ولی در گلشن جانشان شقایق‌های تو بر تو

حقایق‌های نیک و بد به شیر خفته می‌ماند

که عالم را زند برهم چو دستی برنهی بر او

بسی خورشید افلاکی نهان در جسم هر خاکی

بسی شیران غرنده نهان در صورت آهو