غزل شمارهٔ ۲۱۶۷

دل آتش پذیر از توست برق و سنگ و آهن تو

مرا سیران کجا باشد مرا تحویل و رفتن تو

بدیدم بی‌تو من خود را تو دیدی بیخودم هم تو

به زیر خاک دررفتم نرفتم من بیا من تو

اگر گویم تو می‌گویی من آن ظلمت ز خود بینم

از آن ظلمت که می‌گریم سری چون ماه برزن تو

گریبانم دریدستم ز خود دامن کشیدستم

که تا گیری گریبانم کشی از مهر دامن تو