غزل شمارهٔ ۲۱۸۱

دل و جان را طربگاه و مقام او

شراب خم بی‌چون را قوام او

همه عالم دهان خشکند و تشنه

غذای جمله را داده تمام او

غذاها هم غذا جویند از وی

که گندم را دهد آب از غمام او

عدم چون اژدهای فتنه جویان

ببسته فتنه را حلق و مسام او