غزل شمارهٔ ۲۱۹۹

ای سنایی عاشقان را درد باید درد کو

بار جور نیکوان را مرد باید مرد کو

بار جور نیکوان از دی و فردا برتر است

وانما جان کسی از دی و فردا فرد کو

ور خیال آید تو را کز دی و فردا برتری

برتری را کار و بار و ملک و بردابرد کو

در میان هفت دریا دامن تو خشک کو

در میان هفت دوزخ عنصر تو سرد کو