غزل شمارهٔ ۲۲۲۸

جان ما را هر نفس بستان نو

گوش ما را هر نفس دستان نو

ماهیانیم اندر آن دریا که هست

روز روزش گوهر و مرجان نو

تا فسون هیچ کس را نشنوی

این جهان کهنه را برهان نو

عیش ما نقد است وآنگه نقد نو

ذات ما کان است وآنگه کان نو