غزل شمارهٔ ۲۲۳۱

می‌دوید از هر طرف در جست و جو

چشم پرخون تیغ در کف عشق او

دوش خفته خلق اندر خواب خوش

او به قصد جان عاشق سو به سو

گاه چون مه تافته بر بام‌ها

گاه چون باد صبا او کو به کو

ناگهان افکند طشت ما ز بام

پاسبانان درشده در گفت و گو