غزل شمارهٔ ۲۲۳۴

ای دیده من جمال خود اندر جمال تو

آیینه گشته‌ام همه بهر خیال تو

و این طرفه‌تر که چشم نخسپد ز شوق تو

گرمابه رفته هر سحری از وصال تو

خاتون خاطرم که بزاید به هر دمی

آبستن است لیک ز نور جلال تو

آبستن است نه مهه کی باشدش قرار

او را خبر کجاست ز رنج و ملال تو