غزل شمارهٔ ۲۲۳۵

آمد خیال آن رخ چون گلستان تو

و آورد قصه‌های شکر از لبان تو

گفتم بدو چه باخبری از ضمیر جان

جان و جهان چه بی‌خبرند از جهان تو

آخر چه بوده‌ای و چه بوده‌ست اصل تو

آخر چه گوهری و چه بوده‌ست کان تو

دلاله عشق بود و مرا سوی تو کشید

اول غلام عشقم و آن گاه آن تو