غزل شمارهٔ ۲۲۴۳

آینه جان شده چهره تابان تو

هر دو یکی بوده‌ایم جان من و جان تو

ماه تمام درست خانه دل آن توست

عقل که او خواجه بود بنده و دربان تو

روح ز روز الست بود ز روی تو مست

چند که از آب و گل بود پریشان تو

گل چو به پستی نشست آب کنون روشن است

رفت کنون از میان آن من و آن تو