غزل شمارهٔ ۲۲۵۲

بی‌دل شده‌ام بهر دل تو

ساکن شده‌ام در منزل تو

صرفه چه کنم در معدن تو

زر را چه کنم با حاصل تو

شد جمله جهان سبز از دم تو

قبله دل و جان هر قابل تو

شد عقل و خرد دیوانه تو

بی‌علم و عمل شد عامل تو