غزل شمارهٔ ۲۲۵۶

به قرار تو او رسد که بود بی‌قرار تو

که به گلزار تو رسد دل خسته به خار تو

گل و سوسن از آن تو همه گلشن از آن تو

تلفش از خزان تو طربش از بهار تو

ز زمین تا به آسمان همه گویان و خامشان

چو دل و جان عاشقان به درون بی‌قرار تو

همه سوداپرست تو همه عالم به دست تو

نفسی پست و مست تو نفسی در خمار تو