غزل شمارهٔ ۴۷

ما عاشقیم و بی سر و سامان و می‌پرست

قانع به هر چه باشد و فارغ ز هر چه هست

ای رند جرعه‌نوش، تو و محنت خمار

ما و نشاط مستی عشق از می الست

دی آن سوار شوخ کمر بست و جلوه کرد

در صورتی که هر که بدیدش کمر ببست

هر کس که دل به دست بتی داد همچو من

سنگی گرفت و شیشهٔ ناموس را شکست