غزل شمارهٔ ۷۰
شیشهٔ می دور از آن لبهای میگون میگریست
تا دل خود را دمی خالی کند خون میگریست
دوش بر سوز دل من گریهها میکرد شمع
چشم من آن گریه را میدید و افزون میگریست
آن نه شب بود در ایام لیلی هر صباح
آسمان شب تا سحر بر حال مجنون میگریست
سیل در هامون، صدا در کوه، میدانی چه بود؟
از غم من کوه مینالید و هامون میگریست