غزل شمارهٔ ۸۴
نا دیده میکنی چو فتد دیده بر منت
جانم فدای دیدن و نادیده کردنت
فردا که ریزه ریزه شود تن به زیر خاک
برخیزم و چو ذره در آیم ز روزنت
با آن که رفت روشنی چشمم از غمت
دارم هنوز دوستتر از چشم روشنت
گر میکشی نمیروم از صیدگاه تو
دست منست و حلقهٔ فتراک توسنت