غزل شمارهٔ ۱۱۲

شب هجران رسید و محنت بسیار پیدا شد

بیا ای بخت کاری کن که ما را کار پیدا شد

به کنج عافیت می‌خواستم کز فتنه بگریزم

بلای عشق ناگه از در و دیوار پیدا شد

جگر خون‌ست، ازان این گریهٔ خونین پدید آمد

دلم زارست، ازان این ناله‌های زار پیدا شد

نمی‌خواهم که خورشید جمالش جلوه‌گر گردد

در آن منزل که روزی سایهٔ اغیار پیدا شد