غزل شمارهٔ ۱۱۵

بر سر بالین طبیب از نالهٔ من زار شد

از برای صحت من آمد و بیمار شد

دوش در کنج غم از فریاد دل خوابم نبرد

بلکه از افغان من همسایه هم بیدار شد

صبر می‌کردم که درد عشق خوبان کم شود

لیک از داروی تلخ اندوه من بسیار شد

مدعی گویا برای کشتن ما بس نبود

کان مه نامهربان هم رفت و با او یار شد