غزل شمارهٔ ۱۱۶
گر برون میآید، آن بیرحم زارم میکشد
ور نمیآید، به درد انتظارم میکشد
گر، معاذالله، نباشد دولت دیدار او
محنت هجران به اندک روزگارم میکشد
ای که گویی بر سر آن کوی خواهی کشته شد
راضیم، بالله، اگر دانم که یارم میکشد
هر گه امسالش عتابآلوده میبینم به خود
یاد آن مسکیننوازیهای پارم میکشد