غزل شمارهٔ ۱۴۶

شیرین دهنا! این همه شیرین نتوان بود

شیری که تو خوردی مگر از ریشهٔ جان بود؟

این حسن چه حسن‌ست که از پرده عیان ساخت؟

نقشی که پس پردهٔ تقدیر نهان بود

تنها نه من از واقعهٔ عشق خرابم

مجنون هم از این واقعه رسوای جهان بود

امروز نشد نام و نشان دل من گم

تا بود دل گم شده بی نام و نشان بود