غزل شمارهٔ ۱۵۳

ماه من، زلفت شب قدرست و رویت روز عید

در سر ماهی شب و روز به این خوبی که دید؟

سرو من برخاست، از قدش قیامت شد پدید

غیر آن قامت که من دیدم قیامت را که دید؟

آن زنخدان را که پر کردند ز آب زندگی

بر کفم نه، کز کما نازکی خواهد چکید

چون در آغوشت گرفتم قالب من جان گرفت

غالباً جان‌آفرین جسم تو از جان آفرید