غزل شمارهٔ ۱۶۰
غمی کز درد عشقت بر دل ناشاد میآید
اگر با کوه گویم، سنگ در فریاد میآید
دلم روزی که طرح عشق میانداخت دانستم
که گر سازم بنای صبر بیبنیاد میآید
نمیدانم چه بیرحمیست آن سلطان خوبان را
که هرگه داد خواهم بر سر بیداد میآید
رقیبا گر تو را اندیشهٔ ما نیست معذوری
کجا بیدرد را از دردمندان یاد میآید؟