غزل شمارهٔ ۱۶۱
دم آخر که مررا عمر به سر میآید
گر تو آیی به سرم عمر دگر میآید
گر نگریم جگر از درد تو خون میبندد
ور بگریم ز درون خون جگر میآید
منم آن کوه غم و درد، که سیلاب سرشک
هر دم از دامن من تا به کمر میآید
چون کنم از تو فراموش؟ که روزی صد بار
جلوهٔ حسن تو در پیش نظر میآید