غزل شمارهٔ ۱۶۳
مرا چون دیگران، یاد گل و گلشن نمیآید
به غیر از عاشقی کار دگر نمیآید
هوس دارم که دوزم چاک دل از تار گیسویش
ولی چندان گره دارد که در سوزن نمیآید
تعجب چیست گر من در وصالش فارغم از گل؟
کسی را پیش یوسف یاد پیراهن نمیآید
منور شد به تشریف قدومش خانهٔ چشمم
بلی، جز مردمی از دیدهٔ روشن نمیآید