غزل شمارهٔ ۱۷۱

وه که سودای تو آهر سر به شیدایی کشید

قصهٔ عشق نهان ما به رسوایی کشید

آخر، ای جان، روزی از حال دل زارم بپرس

تا بگویم آن چه در شب‌های تنهایی کشید

می‌کشند از داغ سویت خردمندان شهر

آن چه مجنون بیابان‌گرد صحرایی کشید

حال ما و فتنهٔ چشم تو می‌دانند که چیست

هر که روزی غارت ترکان یغمایی چشید