غزل شمارهٔ ۱۸۸

یار من، وه! که مرا بار نداد هرگز

قدر یاران وفادار نداد هرگز

خوش طبیبی‌ست مسیحا دم و جان‌بخش ولی

چارهٔ عاشق و بیمار نداد هرگز

دردمندی، که چو من تلخی هجران نچشید

لذت شربت دیدار نداد هرگز

ما کجا قدر تو دانیم؟ که یک موی تو را

هیچ کس قیمت و مقدار نداد هرگز