غزل شمارهٔ ۱۹۹

آه از آن ماه مسافر که نیامد خبرش

او سفر کرده و ما در خطریم از سفرش

رفتم و گریه کنان روز وداعش دیدم

ای خوش آن روز که باز آید و بینم دگرش

دیر می‌آید و جان منتظر مقدم اوست

مردم از شوق، خدایا برسان زودترش

می‌پرد مرغ هوا جانب او فارغ بال

کاش می‌بود من دل‌شده را بال و پرش!