غزل شمارهٔ ۲۰۲

گر گذر افتد چو باغ صبح، بر خاک منش

همچو گرد از خاک برخیزم بگیرم دامنش

در هوایش گر رود ذرات خاک من به باد

از هواداری در آیم ذره‌وار از روزنش

آن پری رو را چه لایق کلبهٔ تاریک دل؟

مردم چشم‌ست، بنشانم به چشم روشنش

گر شبی لطف تنش بر پیرهن ظاهر شود

از خوشی دیگر نگنجد در قبا پیراهنش